برگ به برگ کوچه ها را در کتاب پاییز با خیال تُ ورق زدم..و هر وقت شاعرانگیم گل کرد.
شعر ناتمامِ..... تمام خاطره ها به دلخواه خیال ردیف می شدند.غزل و قصیده که نه اما......در ضرب آهنگ خش خش برگها و ریتم نامنظم قلبم میان آن همه خاطرهآوایِ دلنشینی می شد تا باز عاشقتر کند ... مرا.......و هر بارکه آوازم می شدیمیان حرف و بغض و اشکُ.......لبخندمیان تمام نداشتنهای تُدر خیال به آغوش می کشیدمت
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
هی ی ی ی لبخند زیبای سرنوشتدرانجمادِِ کدام چهار چوب و قاب زمان به بند کشيده شدی
درطعم گَسِ کدام فنجانِ دَم کرده ی دلتنگی ها، پنهان شدیدر کور سویِ چشمَکِ کدام ستاره ی آسمانم جان گرفته ایدر پیچ و تاب کدام عَشَقه از دیوار دلم تاب خوردی.در رنگ فیروزه ای کاشی سر در کدام خانه، لَم داده ایدر پَسِ چین پیشانی کدام رهگذر، خفته ایدر سایه... روشن ایوان، پشت کدام برگ شمعدانی نشسته ایدر بوی نان داغ کدام سحریِ خواب مانده ،وسوسه گری کردیدر صدای ترک خوردن چینی تنهای کدام شاعر،شعر شدیدر تلاقی نگاه و سلام بی مقصد
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
تیک تاک ساعت این روزها حتی درشب عید،گویی ریتم فالش زندگیست، که آدمیان در
نگاه یک دگر،جز جسمی بی روح و سرگرداننمی بینند و نا امیدی چنان شتابان میانشان قد کشیده وسایه انداخته که زبانِاحساسشان فالش خوانی ساعت را همچون آخرین صدا می شنوند و از پشت پنجره یِ مه گرفته... روز آیندهی روشن را دور از انتظار می انگارند و در تلخی صدای تیک و تاکِ شلیک وار هر ثانیه وداع ها نزدیک می شوند و آدمی پیشِ چشم جهان ،در روزهای شب گونه وپر التهابش ، در پیچ و خم هر کجای کوچه بن بست پیش رویش... بی قبله و وضونمازِ نیازش ر
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
روزی که سهراب می نوشتشب سرودش را خواند ، حالا نوبت پنجره هاست
آن هنگام درست ، پشت تاریکیِ.... چادرِ شب ستاره ای سرخوشانه دنباله ی تورش را بی قید و بی خیال پشت سر می کشیدُ....دلبرانه چون خط ممتد جاده می رفت تا آن ورِ آسمانُ....آن دیگری به چشمکی بسنده میکردُ....زمین با چشمان نیمه باز منتظر نشستنِ خورشیدِ بر طاق آسمان بودُ...به نجوای دل داریِ عشاقِ بی طالعِ بخت، می نگریستاما..... اکنون زمین و زمان و آسمان باید از پشت پنجره و با چند کلیک ساده که نه .......باید دل دار باشندُ........تمام قد بیایند
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
از مرگ اندیشی عجیب بعضی آدمها در تعجبم،آدمهای معمولی مثل من و تو
مثل آن جوانک گل به دست سر کوچهمثل پیرمرد و پیرزنی که عصا زنان، لنگان لنگان به صف نماز می شتابند.مثل دخترکان مو افشان و بانوانی آراستههمه در واژه آدمی می گُنجیم ،اما.... با این تفاوت که بعضی ها به راحتی مرگ را حواله دیگری میکنند،در تعجبم از آنان و......... از خود می پرسمکجای انسانیت به بی راهه رفته ایمُ....در بازار سرایِ عمر، کدام قسمت از انسانیت را چوب حراج زدیمکجای زندگی به ارزان سرای معنا رسیده ایمکه در هزار توی باور، زندگی با
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی

پی تُ می گشتم
از میان جاری زمان
کسی صدا زد که
اینجایم در
.
..
...
اول صفحه
پ. ن؛ مُهر گلاب هم از ما دریغ میکند این بلاگفا
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
روزی زندگی را به زنگ شادی کوک می کردمدر زمان حاضر به زنگ یادآوریِ خوردن قرصروزی به سر.... شوق سیمرغ شدن داشتمُدر زمان حاضر در کسوت کرم شب تاب در تلاش گشودن روزنه ام برای فهم راز سفر
روزی بر قله قاف بال می گشودمامروز در منتهی الهی ذهن رویا می بافم. روزی در باد و باران و طوفان دل به دریا می زدمدر روز جاری در بالاُ..... پایین جاده، سرگیجه می گیرم. روزی گرم تماشایِ کوچه و گذر های پُر خنده و امید بودمُ...در روز جاری در پس آستینِ گریه، جوانیِ ناتمام و آرزوها همچنان سرگردانند.روزی در نبرد روزگار.... ق
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
دیر یا زود، عاقبت آدمی میمیردو من پیش از اینکه خاکم به دست باد بازیگوش برقص آید
و نگاهم در چهار چوب قاب شکسته ای خیره بماند به راهی دور و.....صدایم در گوش زمان نجوایی گنگ و مبهم شوددوست دارم و سعی می کنم تا فرصت باقیست،بی آنکه از خود بگریزم....بی آنکه از تنهایی وحشت کنم....بی آنکه از قضاوت شدن بترسم....بی آنکه از بی انصافی های وقت و بی وقت برنجم......دقایقی در روز، رها شوم از روزمرگی و...لحظات را با نوشتن زندگی کنم و لذت ببرممنتها نه نوشتنی که شاعرم خوانند و عاشق یا حتی دیوانه ،بلکه... دلم م
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
با تُ این همه سال سفر کردم به دیروزها و با تُ این همه سال به انتظار آفتابشب را به صبح سپردم و رویا بافتم ودر بازی یادم تو را فراموش زندگی نه خودم را فراموش کرده ام،نه تُ رانه با اندک توشه ی تحمل راهی راه شدم، نه با تیغ تحمیل شاهرگ فهم را زده ام و نه در وادی ادب، در پی عتاب و خطاب و تأدیب گام برداشته ام نه سرگرم هندسه شانس شدم و نه اسیر جبر سرنوشت نه چون باد بی سرزمین به کرانه تاریخ ها تاخته ام و...نه چون قاصدکی بی مقصد در جغرافیای زمین کوچیدم.نه چون قایق بی نا خدا حیران و سرگردان امواج دریا شدم نه چون گل حسرت خوار به شوق دیدار عجولانه روییدم خلاصه بگویم نه مدعی و نه مغرورم، نه طالب غم آن دیگری و نه غبطه خور خنده های هر رهگذرم نه در میان اهل قلم، قلم کننده ی قلمم، نه قلم زن هر سیاهی، نه در صف اهل سخن،گزافه گویم ونه لاف زن دانایی ام فقط و فقط بجای هر حرف خام و هر باری به هرجهت، پای ماندن در خویشتن خویش ایستاده امُ .....گنجشک خیالم را هر روز زیر نگاه سیمرغ آتشین پر آسمان به پرواز در آورده ام ودر این شهر بی عشق از پشت پنجره ای رو به آشنایانِ نادیده با ضرب آهنگِ کلیک واژه ها ،افکارم را به پرواز در آوردم وخیالپردازی کردمُ....برای رسیدن به آرامش خاطر به تمام دل خستگی هایم فقط، گفتم : یادم ترا فراموشپ. ن:1-جایی خوانده بودم سیمرغ آتشین پر کنایه از آفتاب تابان است2- اعتراف کنم که یادداشتی از قدیمها بود که حذف شده بود ،چون هنوز هم بر این باورم مجدد ثبت کردم 3- سال1403 ان شاالله خوب باشد برچسبها: تُ, تو
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
در تنگا تنگ هر نفسُ....در چکاچک هر آهُ...در حرف به حرف گذر از من به تُ«ز» امروز را صبورانه گره می زنم به«ف» فردا تا.....به وقت دلتنگی، حواس تنهایی را پرت کنماما.....زلفی پریشان می شودبرای پشتِ گوشِِ فراموشی ُ...دندانه ها یِ شانه یِ یادش بخیربرچسبها: خیال, امروز, فردا, دلتنگی
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
برای آشنایی با شخصیتها، پیشنهاد می کنم قسمتهای ١،٢،٣ را بخوانید. بخش اول از قسمت چهارماون روز سَرِ ناهار وقتی موضوعِ روضه ی خونه خانم افتخاری مطرح شداولش جالب آمد ،عروس و مادر شوهر طوری رفتارکردند مثل اینکه یه کار روزمره هست و مثل دفعات قبل میاد و میره ،اما از نگاه این نیم وجبی که تا حالا فرصت نشده بود به همچین جایی بره جالب بود و سوالهای جور واجور می پرسیدعزیز، خانم افتخالی هم نوه اش میاد .عزیز ، پس کی می لیم.عزیز ، اونجا چکال می کنیم .عزیز ، یه دفعه یادت نَله ،قول دادی هاااااااخانم جون هم با جمله تاکیدی که،من یادم نمیره ،شما و مامان گیتی یادتون نره ،بحث را تمام کردتا اون روزِ دعوت ،گیتی در مراسم روضه و جمع حاجیه خانمها ،گلاب را نمی برد و یکی از دلیلهایش این بود که در آخر همه روضه ها گریه و اشکی هم بود و او نمی خواست گلابِ کنجکاو تو این سن با سوالهایی مواجهه بشه که در پیدا کردن جواب برای آنها از هرکسی بپرسه و یکجور جواب بشنود و به خاطر جوابهای جور واجور بچه گیج بشهگیتی میگه بچه باید بچگی کندُ....لازم هست که اول خودشو بشناسه بعد خدا و پیغمبر و مسایل دینی ،درست برخلاف خانم جونبرای چند روزی باقی مانده تا روز روضه(که ا مروز باشه )همه چی در آرامش گذشتُ..... حالا با صدای زنگُ......ورود گلاب موجی از انرژی جاری شد تو خونه و قشنگ معلوم بود با جمله "عزیز جون زودباش ددیه ،دیل میلِ سیم" می خواست اشتیاقش را نشون بدهو وقتی از طرف خانم جون شنید که ، آمدم گلاب خانممگل از گلش شگفتُ.....رفت سمت آقاجون که منتظرش بود ،همانطور که صورتش را برای بوسیدن در اختیارِ آقاجون میگذاشت با شیرینی زبونی همیشگی و نصیحت گونه و آرام گفت : بابایی با عزیز میلیم لوضه ،زودِ زود میام ، بعد باهم بازی میکنیم خوبدیگ
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
اگر درخت بودممی گداشتم در آغوشم گنجشکها هر روز شلوغش کنندُ....در هیاهویِ مستانه اشان دلم حتی با ریتمی فالش هم که شده تا نمی دانمِ آن کجای شعر و غزل می رفتُ.... سرخوشانه از تو می سرود.پ.ن: در هیاهوی بسیار برای هیچِ روزگار ، چقدر دلم تنگ بود برای نوشتن برچسبها: دل, ریتم, شعر, غزل
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
پ. ن:تا چند ساعت پیش در دنیایِ ما روز مادر بود، هرچه گفتم روزت مبارک، صدایِ خنده هایت توام با "این چه کاریه می کنی " نیامد، اما مطمئنم یکجایی از اینجا دور حرفهایم را شنیدی و پیش خودت گفتی باز این خُل بازی هایش شروع شد.
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
امروز حیرانیم میانِ خاطراتدر خانه هایِ زندگیوفردا که زمانش را نمی دانمخود خاطره ایِم،سرگردان ِ گورهاپ. ن: ببین از تُ ننوشتن چگونه ختم میشود به سرگردانی در گورهابرچسبها: خاطره, زندگی, امروز, فردا
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی